فيس بوك ايراني

به نام خداي مهربون

بعد از مدتها دیدمش!!!

دستامو گرفت و گفت:چقد دستات تغییر کردن!

خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم...

تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم:

دستای من تغییر نکرده

دستات به دستای اون عادت کرده بی معرفت!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 23:50  توسط هيشكي نيستم  | 

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاك افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

1

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 23:25  توسط هيشكي نيستم  | 

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﮕﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ …
ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ :
ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ پوﺷﯿﺪﯼ ؟
 

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 23:34  توسط هيشكي نيستم  | 

الهی، تو ستاری عیبم بپوش که عیب پوشی کار تو است



الهی، ببخش که غفاری شعار تو است


 
 

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 23:13  توسط هيشكي نيستم  | 

میدونی بن بست زندگی کجاست?

جایی که دوسش داری!!

أما...
نه حق خواستن داری و نه توان فراموش کردن
 

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 23:10  توسط هيشكي نيستم  | 

خدایا؛

مستجاب کن دعای مادری را که؛

هیچ آرزویی جز خوشبختی؛

و هیچ هدیه ای جز عشق و محبت؛

برای فرزندش ندارد؛

و شاید، فرزند هرگز نداند ...!

 

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 22:51  توسط هيشكي نيستم  | 

تجاوز دختری7ساله به یک پسره27 ساله
مادردختر ازخانه بیرون میرود بعداز 10دقیقه دختر در خانه همسایه رامیزند پسری27ساله به اسم کامران در رو بازمیکنه سارا میگوید میشه بیاید خانه ما زیر غذا رو کم کنید من از گاز میترسم،کامران به خانه(سارا) میرود،زیر گازو کم میکنه.سارا برای کامران یک لیوان شربت میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود،کامران باخوردن شربت به خوابی عمیق فرومیرود درهمین لحظه سارا داد میزنه دارا بیا ی نفرسره کار رفته همه این متنو خونده:))

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 22:30  توسط هيشكي نيستم  | 

مادر : داری چیکار میکنی پسرم ؟

پسر ۵ ساله : دارم واسه دوست دخترم نامه مینویسم.

مادر : ولی تو که هنوز خوندن و نوشتن بلد نیستی.

پسر بچه ۵ ساله : اونم بلد نیست بخونه .

اصلا تو چی میفهمی عشق یعنی چی ؟

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 22:25  توسط هيشكي نيستم  | 

این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم همانند توست مرا ” دوست ندارد ” احساس ندارد ! اما هر چه هست ” دل شـکـســتـن ” بلد نیست

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 22:24  توسط هيشكي نيستم  | 

خدایا!
این روزها فقط یک معجزه میتواند از این جهنم رهایم کند
خوب میدانی که به معجزه ات ایمان دارم
پس زود باش
ید بیضا و شق القمر نمیخواهم
فقط کمی نگاهم کن...

1

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:16  توسط هيشكي نيستم  | 

مطالب قدیمی‌تر